حالم خیلی بده...
دوست دارم بالا بیارم اما یه چیزی تو گلوم گیر کرده....
باورم نمیشد آدما میتونن انقدر پست باشن....
دلم برای آدمیت بعضی به ظاهر آدم بد جور تنگ شده....
کاش میشد به عقب برگردم...
حاظرم میزـسمت ـحقوق و.... همرو بدم به اونایی که حاظرن برای بدست آوردن اینا همه چیزو زیر پا له کنن حتی شرافت و انسانیتو...
کاش میشد بالا بیارم تمام بدیهارو....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط سودا
|
بشقاب غذارو گرفتم دستم و نشستم جلوی تلویزیون.مثل همیشه که عادت دارم روی کاناپه چهار زانو بشینم پاهامو جمع کردم و بشقابو گرفتم دستم.مجبور بودم با یک دست غذا بخورم.کمی تردید برای نشستن ، شنیدن و دیدن اخبار و رفتن پشت میز و فقط شنیدن اخبار داشتم که حیاتی شروع کرد به خوندن خبر و گفتن از اوضاع غزه.بشقاب غذا هنوز تو دستم بود و چشمام مبهوت تصاویر.تصویر اجساد بچه هارو که دیدم بشقاب غذامو گذاشتم کنارم و برعکس تمام لحظاتی که دوست ندارم کسی اشکمو ببینه گریه کردم. برای فرار از دیدن جنازه هابشقاب غذارو برداشتم که برم یه جای دیگه اما غذام یخ زده بود.حس کردم غذای یخ زده من مثل بدن های یخ زده بچه های غزست.دیگه دوست ندارم هیچ وقت چهار زانو بشینم جلوی تلویزیون،شام بخورم و اخبار ببینم و بشنوم.
دیگه دوست ندارم کسی اشکمو ببینه.دیگه دوست ندارم با کسی سر فلسطین و مردمش بحث کنم.دیگه دوست ندارم به این فکر کنم که عربهای فلسطین چه برخوردی با ما شیعه ها دارن.دوست ندارم بشنوم که مجرو حای غزرو آوردن بیمارستان چمران و اونا دشمنی خودشون با ما شیعه ها بیان کردن و راوی این حرف کسیه که دوست داری به حرفاش شک کنی اما ایمان داری که دروغی در کار نیست و شنونده واقعیت تلخی هستی.
دوست دارم تنها تصویر و تصورم از غزه و فلسطین چهره معصوم بچه هایی باشه که بی گناه و بی دفاع کشته شدن.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:30  توسط سودا
|
اولین سایتی که هر روز صبح باز می کنم عصر ایران هست.عادت،دلبستگی یا....نمی دونم علتش چیه اما عادت کردم و دلبستگی دارم.نمی دونم چرا امروز اول رفتم سراغ ایسنا.بازش که کردم صفحه رو بالا پایین کردم تا ببندمشو برم سراغ سایت خودم که یک لحظه مبهوت شدم.
یک خبر و بهت من ،نوشته بود استاد منوچهر لطیف بامداد امروز بر اثر...در بیمارستان.............
باورم نشد.بلند به سردبیر گفتم :نوشته آقای لطیف فوت کرد ه که سردبیر خبرو تأیید کرد.نمی دونم چرا منتظر بودم که بشنوم نه.
یاد روزایی که تو تحریریه دیدمش افتادم.یاد کلی خاطره افتادم.یاد روزی که دیر اومد جلسه اعضای تحریریه و گفت منو ببخشید شیمی درمانی داشتم و من چقدر از دیدن چسب روی دستش ناراحت شدم .
یاد آخرین نصیحتی که کرد.یاد مهربونیش.من فقط چند ماه افتخار همکاری با آقای لطیف رو داشتم اما کلی خاطره خوب ازش دارم.از صبح دلم گرفته.از صبح افسوس می خورم.نمی دونم چرا تو این چند ماه بهترین همکارامو به بهانه های مختلف دارم یکی یکی از دست میدم و دارم تنها میشم.
اما خوشحال هستم که هر کودومشون یه جایی هستن اما فوت استاد....
مرگ تلخ ترین تجربه ای که تو زندگیم داشت،خیلی تلخ.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 16:58  توسط سودا
|
مدت زیادی از اومدنش به محل کارم نمیگذره،اما بر عکس خیلی از همکارام که حتی به چهرشونم نگاه نکردم جذب رفتارش شدم.
نمیدونم چرا اما حس می کردم این یکی جاش اینجا نیست و اشتباهی اومده .به یکی از همکارام هر روز می گفتم که یه اشتباهی شده.مثل اینکه یک سوزن و نخ بگیری دستت و بخای زورکی یکیو بدوزی به یک جایی، اما مثل وصله ناجور میشه.
با بهانه و بی بهانه باهاش صحبت می کردم ،تا اینکه از هفته قبل فرصتی پیش اومد که تنها باهاش صحبت کنم.هر روز وقت نهار فقط سلامی می کردم و خسته نباشیدی جواب می گرفتم.
تا اینکه هفته پیش شنبه ناهار خوری نرفتم.روز بعد تلفنم زنگ که خورد انتظار تنها کسیو که نداشتم همین همکارم بود.
پرسید:دیروز که نیومدین از همکارای تحریرریتون پرسیدم گفتن روزه هستین و ناهار نمیایید پایین ،امروز ناهار می خورین؟
گفتم:نه امروزم نمیام.اما ممنون که به فکر من بودین.
گفت:ناهار براتون نگه دارم.وقت افطار بیایین پایین .
وقت افطار رفتم غذاخوری محل کارم.غذامو گرم کرده بود و منتظرم بود.برخوردش و مهربونیش منو یاد مادرم انداخت با تمام دلواپسی هاش.
طی این چند شب که فرصتی شد تا از نزدیک باهاش صحبت کنم دیدیم جزو اون آدماییه که از بد حادثه اینجا گرفتار شده.خانمی با تحصیلاتی بالاتر از من که ظرفای نهار منو همکارامو میشوره.همکارایی که ....
مثل خیلی از خانمها تو چند جلسه اول صمیمی نشدیم و رابطمون خیلی محترمانه و مثل دو تا همکار بود.با اینکه چندین بار تأکید کرد که من خبرنگار نیستم که همکار شما باشم و من فقط خدمتکار این مجموعه هستم. اما من این حرفشو هم گذاشتم به حساب همون متانت و بزرگواریش وبهش گفتم خوب همکار نباشین پس مامان میشینا، و این کلام من وادارش کرد که کلمه همکارو قبول کنه.
دیشب برای این که من تنها نباشم و وقت افطار احساس غربت نکنم(البته من هیچ وقت احساس غربت نمی کنم) خانم همکار روزه گرفته بود،فقط برای همراهی با من.نمیدونم چی شد که گفت: میخای عکس شوهرمو نشونت بدم.
گفتم:بله.خوشحال میشم ببینم البته بیشتر از اینکه دیدین عکس منو مجذوب کنه اشتیاق همکارم برای نشون دادن عکس برام جالب بود.
قبل از نشون دادن عکس شوهر مرحومش گفت:شوهرم خیلی زیبا بود.هزار ماشاالله ،ببینش
بزنم به تخته و شروع کرد قربون صدقه شوهرش رفتن.انگار نه انگار که داره در مورد یک مرده صحبت میکنه.
عکسو که از دستش گرفتم یه کم شوکه شدم.راست می گفت.شوهر مرحومش مرد فوق العاده زیبایی بود.از اون زیبایی هایی که ساعتها میتونی بدون خستگی محوش بشی و حتی پلکم نزنی.
بهش گفتم:خیلی زیبا بود.اخلاقشم؟
گفت:نه زیاد.البته اون اوایل خیلی بد اخلاق بود.بعدها بهتر شده بود.
زیاد نتونست اشکاشو پنهان کنه و خیلی راحت گریه کرد.برای مردی که بیست سالی میشه فوت کرده،برای مردی که از روز اول ازدواج میدونست بیماره و زیاد زنده نمی مونه.
اشکاش و عشقی که هنوز مثل روزای اول گرم بود حس عجیبی بهم داد.
عکسو ازش گرفتم تا دوباره نگاه کنم.
گفتم:بهتون حق میدم که بعد از همسرتون دیگه ازدواج نکردین.تا روزی که عشقی تو دلت زندست و دفن نشده نمیشه یکی دیگرو وارد کرد.
گفت:هیچ وقت نتونستم یکی دیگرو جایگزین همسرم کنم.نتونستم مرد دیگه ای رو انقدر دوست داشته باشم.
از دیشب یه جورایی بهش حسادت می کنم و برای خودم دعا می کنم که منم بتونم دوست داشتن واقعیو یاد بگیرم.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:25  توسط سودا
|
سلام
روزی که شروع به نوشتن تو این وبلاگ کردم با خودم قرار گذاشتم که فقط دست نوشته های خودم و حرف هایی که جایی برای گفتنش ندارم رو بنویسم.
اوایل راحت می نوشتم اما چند تا اتفاق منو از نوشتن دور کرد و حتی فرصت خوندن وبلاگ دوستانی که به من و نوشته هام لطف داشتن رو نداشتم.
شاید باور نکنید اما این مدت من فقط نقش کزت تو داستان بی نوایان رو ایفا کردم و هنوز هم این داستان ادامه داره اما با تمام مشقات دوباره می نویسم و امیدوارم باز هم منو مورد لطف قرار بدین.
البته منهای کار زیاد نداشتن رایانه هم مزید بر علت شد.من هر چقدر زود کارهام رو انجام میدادم تا بتونم بنویسم اما بازم یک کار دیگه و منم مظلوم ..............
دلم برای همه دوستانم تنگ شده و تلاش می کنم کم کاری ناخواستمو جبران کنم.
البته هفته پیش یک مطلبی که به نظرم جالب بود نوشتم اما یک غفلت باعث شد نوشتم ذخیره نشد و.........
خوب تا اینجا فکر کنم دلتون برام کباب شد و بازم نوشته هامو می خونید.سعی می کنم خیلی زود پستی بذارم که بتونم محبت تک تک دوستای خوبم رو جبران کنم.
پی نوشت:هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:47  توسط سودا
|
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
وهي آگهي دادم اينجا و آنجا
وهر روز براي دلم مشتري آمد و رفت
وهي اين و آن سرسري آمد و رفت
ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود...
کسي قفل قلب مرا وا نکرد.
يکي گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است
يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است!
يکي گفت: چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت: انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
ورفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري
و من تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
وفرداي آن روز...
خدا آمد و توي قلبم نشست
ودر را به روي همه پشت خود بست.
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد...ديگر براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:34  توسط سودا
|
دست ها بالا بود !
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود!
نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر ؟ یک پاسخ،
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود... قد انگشتانم.
عمق آن وسعت داشت ...وسعتی تا ته دل تنگی ها.
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:41  توسط سودا
|
من در نانوایی قلبی دیدم ازجنس نان
قلبی بزرگ , گرم و خوشبو
و فکر کردم: اگر من قلبی از جنس نان داشتم
چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو ,دوست من برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
برای تو و برای تو!
به کودکی که گرسنه است ومیترسد
کافی نیست که بگویی :دوستت دارم!
وقتی که کودکی راگریان می بینی
کافی نیست که بگویی :طفلک بیچاره!
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن رابخورد!
و تو! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی ازبمب های برشته وخوشبو.
اما این فقط یک رویاست...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:28  توسط سودا
|
برای تو گفته بودم همه چیز را تا انتهای زندگی.
گفته بودم که نور امید ، تنها از روزنه عشق تو عبور می کند.
گفته بودم که کویر دلهای غم زده ، تنها با یک قطره اشک تو سیراب می شود.
برای تو گفته بودم همه چیز را.
گفته بودم چشمان من جز تو دیگری را نمی بیند.
گوشهایم جز طنین صدایت ، چیز دیگری را نمی شنود.
برای تو گفته بودم.
اکنون می گویم:
تا دریای عشقت ، تا ساحل چشمانت ، تا رنگ آبی صدایت ، راهی دراز است.
و پاهایم ، مرا یاری نمی دهند.
دیگر مرا تا سر کوچه خیالت هم نمی رساند.
برای تو گفته بودم که دوستت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط سودا
|
ارزو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
ویکتور هوگو
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:43  توسط سودا
|